تبليغاتX
parse

به خشنودی اهورامزدا

بازاریابی شبکه ای
|

 

 

 

                              11- مشکلات و سختی ها

 

مرد جوانی خود رابه دکتر (( وینسنت پیل )) رساند و گفت :

دکتر پیل : (( کمکم کنید من از پس مشکلات زندگیم بر نمی آیم .))

دکتر پیل گفت : (( من الان باید پشت تریبون بروم اما اگر منتظر بمانید پس از پایان سخنرانی جایی رابه شما خواهم داد که در آنجا هیچکس هیچ  مشکلی ندارد .)) مرد جوان گفت : (( اگراین کار را بکنید به هر قیمتی که شده خودم را به آنجا خواهم رساند . ))

سخنرانی به پایان رسید . دکتر پیل مرد جوان را به قبرستانی در آن حوالی برد و گفت : (( مطمئنی که می خواهی به اینجا بیایی . نگاه کن ، صدو پنجاه هزار نفر در اینجا اقامت دارن و هیچکدامشان کوچکترین مشکلی ندارند .))

 

نتیجه : 1- مشکلات را بپذیریم : شرکت کنندگان در مسابقات دو با مانع تمام فکرشان این است که چگونه از موانع حین مسابقه عبور کنند . آنها موانع را بعنوان جزیی از جریان مسابقه پذیرفته اند . زندگی یک مسابقه دو با مانع است و موانع و مشکلات جزء تفکیک ناپذیر زندگی است . اینجا بهشت نیست ، بلکه سیاره ای است که زندگی در آن سرشار از شرایط و موقعیتهای دشواری است که آرامش و امنیتمان را به چالش می طلبند . صحبت از ساختن زندگی ایده ال است اما زندگی ایده آل ، حیات عاری از مسایل بغرنج و بحرانهای عدیده نیست . بلکه حاصل از مبارزه دلیرانه با مشکلات و بحرانها و حل موفقیت آمیز آنها است .  

2- مشکلات پیامها هستند : هیچ چیز مثل مشکلات انسان را با خودش آشنا نمی سازد . سختی های زندگی به مثابه آیینه ای است که در آن نقاط ضعف و قوت خودرا ببینیم . اگر شرایط دشوار و اتفاقات ناگوار ما را به هراس می اندازند ، تاب و توانمان را ازما می گیرند و رفتارمان را با دیگران تحت تاثیر قرار می دهند . باید بپذریم که هنوز آنطور که باید و شاید به رشد مطلوب نرسیده ایم . هنوز دارای ضعفهایی هستیم که باید برطرف شود .

مشکلات زندگی ناشی از بدبیاری و اقبال نامساعد نیست . بلکه آنها در زندگی ما حضور دارند تا ازطریق فائق آمدن بر آنها به درجات بالاتری از کمال برسیم . با حل هر مشکل شما به قدرتی بزرگتر از آن مساله دست می یابید .

 

اگرمی خواهید بدانید که چقدر بزرگ هستید و تا چه اندازه پیشرفت کرده اید به مسایل و مشکلات زندگی خود بیندیشید . نگاه کنید چه حوادثی شما را می آزارد . چه شرایطی آرامش شما را تهدید میکند ؟ چه اتفاقاتی شمارا عصبانی ، ناراحت و خشمگین می کند . اگر کسی با کارها و گفتارش خشمگینتان می کند به جای مقصر شمردن او به این فکر کنید که چرا چنین شرایطی به راحتی شما را از کوره در می آورد و روحیه تان را خراب میکند .

 

 همیشه به یاد داشته باشید که :

 

اوضاع و شرایط زندگی انسان را نمیسازد بلکه

نقاط ضعف و قوت او را آشکار می سازد .

 

اگر چه دنیا پرازرنج است ، اما راه های غلبه بر آن رنج ها نیز هست . "خداوند هرگز مساله ای را بزرگتر از توانایی و قدرت تان پیش روی شما نمی گذارد" . همیشه با این باور با مسائل و موقعیتهای مختلف زندگی روبرو شوید که  از آنها بزرگترید . حتما" راهی هست ، کافی است ناامید و نگران نشوید و آرامش خود راازدست ندهید. راه حل بزودی آشکار خواهد شد .

 

آنچه پشت سرما و آنچه پیش روی شماست

در قیاس با آنچه درون ماست جزیی است

 

(( امرسون )) 

 

 نویسنده ای پنج قانون شاد زیستن را اینگونه معرفی می کند :

 

1-    اگر شما چیزی را دوست دارید از آن لذت ببرید .

2-    اگر شما چیزی دوست ندارید از آن دوری جویید .

3-    اگر شما چیزی را دوست ندارید و نمی توانید از آن دوری کنید آن را تغییر دهید .

4-    اگر شما چیزی را دوست ندارید ، نمی توانید از آن دوری کنید و نمی توانید آن را تغییر دهید آنرا بپذیرید.

5-    با تغییر دادن نگرشتان نسبت به چیزهایی که آنها را دوست ندارید آنها را بپذیرید .

 

نورمن وینست پیل : طی سالیان دراز دریافته ام که مشکلات (مسائل) نسلها را بزرگ یا کوچک می کند و هیچگاه او را همانطور که هست باقی نمیگذارد . برخی از مردم تحت فشار مشکلات(مسائل) می شکنند و برخی دیگر ، مشکلات(مسائل) را می شکنند .

 

سلیا لوس : یک مساله کوچک مانند یک ریگ است . اگر این ریگ را خیلی نزدیک چشمان خود نگه دارید همه دید شما را به خود اختصاص می دهد و چیز دیگری نمی بینید . اگر در فاصله ای معقول آنرا نگه دارید  می توانید آنطور که هست آنرا ببینید و اهمیت نسبی آن را درک کنید . اگر این ریگ را جلوی پای خود بیندازید چیزی جز یک ریگ که در مسیر ابدیت قرارگرفته نخواهد بود .

 

ج . ویلا ماریوت :الوارهای خوب آسان بدست نمی آیند . درختان ضخیم طوفانهای سخت تری را از سر گذرانده اند .

 

به خدا نگوئید چه مسائل بزرگی دارید به مسائل بگوئید چه خدای بزرگی دارید .

 

چند بار به زمین خوردید تا توانستید راه رفتن را بیاموزید ؟ چقدر طول کشید تا بالاخره اولین گام استوار را برروی زمین قرار دادید ؟ فرزند من ماهها تلاش کرد تا بالاخره توانست راه برود . فرمول جادوئی موفقیت همین است . تمام کودکان این جهان بالاخره راه رفتن را می آموزند . اما بزرگسالان چنین روشی در پیش نمی گیرند . بزرگسالان شکست را حتمی و محتوم می دانند . بنابراین اگر برای رسیدن به هدفی شکست بخورند تنها ممکن است یک یا دو بار روش دیگری را امتحان کنند .

کمتر کسی هست که بیش از این برای رسیدن به هدف اصرار بورزد . آنها خیلی زود اهداف خود راگم

 می کنند . دیگر ورزش نمی کنند ، شغل خود را رها  می کنند و ....... فقط به این دلیل که دیگر ناراحتی را تحمل نمی کنند .

 

(( آنتونی رابینز ))

 

مهم نیست که شما که هستید و چه بر سرتان آمده است .

هدف از زندگی رشد است و مشکلی که اکنون برایتان رخ داده

است ، دلیل رشد شماست و اگر رشد نکنید نمی توانید خوشحال باشید .

                                                         "  مشکلات را شکلات کنید "

علف هرزه چیست ؟ گیاهی است

که هنوز فوایدش کشف نشده است .

 

((امرسون ))

 

در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت . روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :

عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد ! روستا زاده پیر در جواب گفت :

از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟

و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است !

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت . این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت . پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟

فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست . همسایه ها بار دیگر آمدند : عجب شانس بدی . و کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟ و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورزپیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد .

همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند : (( عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد . و کشاورز پیر گفت : (( از کجا میدانید که ....؟ ))

 

نتیجه : همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشته صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است .

 (( چه بسیار باشد در بدست آوردن و قبول چیزی اکراه دارید و حال آنکه به سود شماست و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید در حالیکه آن به ضرر و زیان شماست .))

 

اشخاص را مانند (( چای کیسه ای )) در نظر بگیرید ، تا آنها

 را در آب داغ نیندازید متوجه جوهر وجود خود نمی شوند .

 

                                                               (( دان مک کنیون ))

 

 

بحرانهای بزرگ انسان بزرگ را بوجود می آورد :

 

دختری مراکشی بود . پدری داشت که با نخ ریسی روزگار را می گذراند . صنعت دست پدر رونق یافت و پولی به هم زد و دخترش را به گردش در آبهای مدیترانه برد . کشتی در نزدیکیهای مصر به کام طوفان افتاد . پدر جانش را از دست داد . دختر به ساحل افتاد . در آنجا خانواده ای که حرفه اشان نساجی بود او را نزد خود بردند و به او پارچه بافی یاد دادند . تا اینجا دختر ازآخرعاقبت خود خیلی هم شاکر بود . اما این عاقبت به خیری خیلی هم طول نکشید . چند سال بعد دختر در ساحل توسط برده دزدی ربوده شد که کشتی اش در سمت استانبول در حرکت بود . دختر را به بازار برده فروشی برد . مردی که سازنده دکل کشتی بود به این بازار رفت تا برده ای بخرد که وردستش باشد . وقتی چشمش به دختر افتاد دلش برای او سوخت . او را خرید و به خانه برد تا کمک همسرش باشد . اما دزدان دریایی محموله این مرد را دزدیدند و برای خرید برده های دیگر دستش خالی ماند . مرد و همسرش و دختر به ناچار از اول تا آخر دکل سازی را خود به عهده گرفتند . دکل ساز که دختر را لایق دید آزادی اش را به او بخشید و شریک کارش کرد که سبب شعف دختر شد .

روزی مرد دکل ساز از دختر خواست با یک محموله بار دکل به جاوه برود . اما نرسیده به سواحل چین کشتی با طوفان شدید روبه رو شد . یک بار دیگر آب دختر را به ساحلی بیگانه برد و یک بار دیگر دخترک به شکوه از تقدیر به زاری افتاد . پرسید : (( چرا چرا باید تمام اتفاقات بد برای من بیفتد ؟ )) هیچ پاسخی نشنید . ازروی ماسه ها بلند شد و رو به شهر رفت . افسانه ای در چین حکایت می کرد که روزی یک زن خارجی پیدا خواهد شد که برای امپراطور خیمه ای خواهد ساخت . چون هیچ کس در چین صنعت چادر سازی را نمی دانست . تمام مردم چین که شامل نسلی بعد از نسل امپراطوران هم می شد چشم به راه وقوع این افسانه بودند . سالی یکبار امپراطور فرستاده هایش را روانه شهرها می کرد تا هر جا که چشمشان به یک زن خارجی بیفتد او را به دربار ببرند .

در تاریخ یاد شده زن کشتی شکسته به حضور امپراطور رسید . امپراطور توسط مترجم از او پرسید آیا می تواند چادر بسازد؟  (( فکر می کنم میتوانم .)) زن طناب خواست اما چینیها طناب نداشتند . پس زن با به یاد آوردن دوران بچگی و بزرگ شدن زیر دست پدر ریسنده ابریشم خواست و آن راریسید و طناب را بافت . بعد تقاضای پارچه کرد اما چینیها پارچه نداشتند . پس زندگی خود را با نساجها به یاد آورد و پارچه مناسب چادر را بافت . بعد تقاضای دیرک چادر کرد .اما چینیها دیرک نداشتند پس زندگی خود را با دکل سازها به یاد آورد و دیرک چادر را ساخت . وقتی تمام این لوازم آماده شد کوشید تمام چادرهایی را که در زندگیش دیده بود یاد آورد . سرانجام خیمه ای ساخت . امپراطور از ساخت خیمه و به تحقق رسیدن پیشگویی افسانه مبهوت شد . به دختر گفت هر آرزویی دارد بگوید تا او برآورده سازد . دختر با شاهزاده ای زیبا ازدواج کرد و با فرزندانش در چین ماندگار شد و سالیان سال خوشبخت و خوش زندگی کرد .

 

نتیجه : واژه بحران ( crisis   ) به زبان چینی ، وی .چی ( wei – chi  ) به دو معناست : خطر و فرصت. این بدان معناست ، تمام فرصتهایی که ما برای ساختن خود و شکوفایی استعدادهای درونی بدان نیازمندیم نه در نقاط امن و بی خطر زندگی که در دل بحران ها و سختی ها ست که خود را به ما عرضه می کنند .

 

چنانچه هست باید نخست در دل خاک بشکافد

 تا رازدلش در آفتاب عریان شود . شما نیز باید رنج

(( شکافتن )) را تجربه کنید تا به (( شکفتن )) دررسید.

 

                                                               (( جبران خلیل جبران ))

 

 

دریافت این نکته که ((بیم – آری )) به معنای ترس و واهمه و هراس

 تماما" حسهایی درونی و ناشی از اندیشه ها و احساسات نادرست

و نکوهیده و ناخوشایند در درون خود انسان است که سلامتش

 را برباد میدهد بسیار جالب توجه است .

 

                                                    (( کاترین پاندر))

 

در یکی از افسانه ها ی شرقی آمده است که : شاهزاده ای در خارج شهر مشغول گردش بود . به بیماری (( وبا )) برخورد کرد و پرسید : این بار چند هزار نفر را می خواهی به دیار نیستی بفرستی ؟ بیماری وبا جواب داد : هزار نفر را . در زمان دیگری بیماری (( وبا )) را ملاقات کرد . او را شماتت کرد که چرا عهد شکنی کردی و به جای هزار نفر پنج هزار نفر را نابود کردی ؟ در جواب گفت : نه همه آنها را من نکشتی بلکه چهارهزار نفر از ترس مردند .

 

نتیجه : واقعیت این داستان شرقی را از ضرب المثل فارسی تائید می کند : ترس برادر مرگ است .

 

کلمه ( worry  ) در زبان انگلیسی به معنای (( نگرانی ))

 از یک واژه قدیمی انگلوساکسون به معنی خفگی گرفته شده است .

 

 اگر کسی محکم  گلوی شما را بگیرد به طوری که راه هوا مسدود شود

، همان کاری را کرده است که شما با نگرانی  که زیاد با خویش میکنید .  

 

                                                                                        (( نورمن وینسنت پیل ))    

 

فرق اساسی بین هر فرد عادی و انسانی مبارز اینست که فرد مبارزه را  پدیده ای مبارز طلبی می انگارد ، حال آنکه انسان عادی پدیده ها را به چشم نعمت یا مصیبت می نگرد .

 

                                                                                    (( دون خوان ))

 

فقط در ناملایمات است که فضایل انسان به اوج

خود می رسد . در غیاب باد یک توده پنبه مانند یک

 قله کوه استوار است .

 

                             (( مثل هندی ))

 

آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا" به خدا عشق می ورزید . روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید : (( تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی ؟ ))

آهنگر سر به زیر آورد و گفت : ((وقتی که می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار میدهم . سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید . اگر به صورت دلخواهم در آمد می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را کنار می گذارم . همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا ! مرا در کوره های رنج قرار ده اما کنار نگذار! ))

 

ما اشتباه نمی کنیم صرفا" می آموزیم

 

                                            (( ویلسون شف ))

 

 

                              

                                                                            

                                                                          

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 19:13 توسط pirouz


[ ) ] [  ] [ 5 ]


صفحه نخست | پست الکترونیک | بلاگفا | قالب های پارسی

Designed by Mehran Rostami . Copyright © 2006-07 ParsiTheme.blogfa.com