|
نویسنده ای پنج قانون شاد زیستن را اینگونه معرفی می کند :
1- اگر شما چیزی را دوست دارید از آن لذت ببرید .
2- اگر شما چیزی دوست ندارید از آن دوری جویید .
3- اگر شما چیزی را دوست ندارید و نمی توانید از آن دوری کنید آن را تغییر دهید .
4- اگر شما چیزی را دوست ندارید ، نمی توانید از آن دوری کنید و نمی توانید آن را تغییر دهید آنرا بپذیرید.
5- با تغییر دادن نگرشتان نسبت به چیزهایی که آنها را دوست ندارید آنها را بپذیرید .
نورمن وینست پیل : طی سالیان دراز دریافته ام که مشکلات (مسائل) نسلها را بزرگ یا کوچک می کند و هیچگاه او را همانطور که هست باقی نمیگذارد . برخی از مردم تحت فشار مشکلات(مسائل) می شکنند و برخی دیگر ، مشکلات(مسائل) را می شکنند .
سلیا لوس : یک مساله کوچک مانند یک ریگ است . اگر این ریگ را خیلی نزدیک چشمان خود نگه دارید همه دید شما را به خود اختصاص می دهد و چیز دیگری نمی بینید . اگر در فاصله ای معقول آنرا نگه دارید می توانید آنطور که هست آنرا ببینید و اهمیت نسبی آن را درک کنید . اگر این ریگ را جلوی پای خود بیندازید چیزی جز یک ریگ که در مسیر ابدیت قرارگرفته نخواهد بود .
ج . ویلا ماریوت :الوارهای خوب آسان بدست نمی آیند . درختان ضخیم طوفانهای سخت تری را از سر گذرانده اند .
به خدا نگوئید چه مسائل بزرگی دارید به مسائل بگوئید چه خدای بزرگی دارید .
چند بار به زمین خوردید تا توانستید راه رفتن را بیاموزید ؟ چقدر طول کشید تا بالاخره اولین گام استوار را برروی زمین قرار دادید ؟ فرزند من ماهها تلاش کرد تا بالاخره توانست راه برود . فرمول جادوئی موفقیت همین است . تمام کودکان این جهان بالاخره راه رفتن را می آموزند . اما بزرگسالان چنین روشی در پیش نمی گیرند . بزرگسالان شکست را حتمی و محتوم می دانند . بنابراین اگر برای رسیدن به هدفی شکست بخورند تنها ممکن است یک یا دو بار روش دیگری را امتحان کنند .
کمتر کسی هست که بیش از این برای رسیدن به هدف اصرار بورزد . آنها خیلی زود اهداف خود راگم
می کنند . دیگر ورزش نمی کنند ، شغل خود را رها می کنند و ....... فقط به این دلیل که دیگر ناراحتی را تحمل نمی کنند .
(( آنتونی رابینز ))
مهم نیست که شما که هستید و چه بر سرتان آمده است .
هدف از زندگی رشد است و مشکلی که اکنون برایتان رخ داده
است ، دلیل رشد شماست و اگر رشد نکنید نمی توانید خوشحال باشید .
" مشکلات را شکلات کنید "
علف هرزه چیست ؟ گیاهی است
که هنوز فوایدش کشف نشده است .
((امرسون ))
در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت . روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :
عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد ! روستا زاده پیر در جواب گفت :
از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟
و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است !
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت . این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت . پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست . همسایه ها بار دیگر آمدند : عجب شانس بدی . و کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟ و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورزپیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد .
همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند : (( عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد . و کشاورز پیر گفت : (( از کجا میدانید که ....؟ ))
نتیجه : همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشته صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است .
(( چه بسیار باشد در بدست آوردن و قبول چیزی اکراه دارید و حال آنکه به سود شماست و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید در حالیکه آن به ضرر و زیان شماست .))
اشخاص را مانند (( چای کیسه ای )) در نظر بگیرید ، تا آنها
را در آب داغ نیندازید متوجه جوهر وجود خود نمی شوند .
(( دان مک کنیون ))
بحرانهای بزرگ انسان بزرگ را بوجود می آورد :
دختری مراکشی بود . پدری داشت که با نخ ریسی روزگار را می گذراند . صنعت دست پدر رونق یافت و پولی به هم زد و دخترش را به گردش در آبهای مدیترانه برد . کشتی در نزدیکیهای مصر به کام طوفان افتاد . پدر جانش را از دست داد . دختر به ساحل افتاد . در آنجا خانواده ای که حرفه اشان نساجی بود او را نزد خود بردند و به او پارچه بافی یاد دادند . تا اینجا دختر ازآخرعاقبت خود خیلی هم شاکر بود . اما این عاقبت به خیری خیلی هم طول نکشید . چند سال بعد دختر در ساحل توسط برده دزدی ربوده شد که کشتی اش در سمت استانبول در حرکت بود . دختر را به بازار برده فروشی برد . مردی که سازنده دکل کشتی بود به این بازار رفت تا برده ای بخرد که وردستش باشد . وقتی چشمش به دختر افتاد دلش برای او سوخت . او را خرید و به خانه برد تا کمک همسرش باشد . اما دزدان دریایی محموله این مرد را دزدیدند و برای خرید برده های دیگر دستش خالی ماند . مرد و همسرش و دختر به ناچار از اول تا آخر دکل سازی را خود به عهده گرفتند . دکل ساز که دختر را لایق دید آزادی اش را به او بخشید و شریک کارش کرد که سبب شعف دختر شد .
روزی مرد دکل ساز از دختر خواست با یک محموله بار دکل به جاوه برود . اما نرسیده به سواحل چین کشتی با طوفان شدید روبه رو شد . یک بار دیگر آب دختر را به ساحلی بیگانه برد و یک بار دیگر دخترک به شکوه از تقدیر به زاری افتاد . پرسید : (( چرا چرا باید تمام اتفاقات بد برای من بیفتد ؟ )) هیچ پاسخی نشنید . ازروی ماسه ها بلند شد و رو به شهر رفت . افسانه ای در چین حکایت می کرد که روزی یک زن خارجی پیدا خواهد شد که برای امپراطور خیمه ای خواهد ساخت . چون هیچ کس در چین صنعت چادر سازی را نمی دانست . تمام مردم چین که شامل نسلی بعد از نسل امپراطوران هم می شد چشم به راه وقوع این افسانه بودند . سالی یکبار امپراطور فرستاده هایش را روانه شهرها می کرد تا هر جا که چشمشان به یک زن خارجی بیفتد او را به دربار ببرند .
در تاریخ یاد شده زن کشتی شکسته به حضور امپراطور رسید . امپراطور توسط مترجم از او پرسید آیا می تواند چادر بسازد؟ (( فکر می کنم میتوانم .)) زن طناب خواست اما چینیها طناب نداشتند . پس زن با به یاد آوردن دوران بچگی و بزرگ شدن زیر دست پدر ریسنده ابریشم خواست و آن راریسید و طناب را بافت . بعد تقاضای پارچه کرد اما چینیها پارچه نداشتند . پس زندگی خود را با نساجها به یاد آورد و پارچه مناسب چادر را بافت . بعد تقاضای دیرک چادر کرد .اما چینیها دیرک نداشتند پس زندگی خود را با دکل سازها به یاد آورد و دیرک چادر را ساخت . وقتی تمام این لوازم آماده شد کوشید تمام چادرهایی را که در زندگیش دیده بود یاد آورد . سرانجام خیمه ای ساخت . امپراطور از ساخت خیمه و به تحقق رسیدن پیشگویی افسانه مبهوت شد . به دختر گفت هر آرزویی دارد بگوید تا او برآورده سازد . دختر با شاهزاده ای زیبا ازدواج کرد و با فرزندانش در چین ماندگار شد و سالیان سال خوشبخت و خوش زندگی کرد .
نتیجه : واژه بحران ( crisis ) به زبان چینی ، وی .چی ( wei – chi ) به دو معناست : خطر و فرصت. این بدان معناست ، تمام فرصتهایی که ما برای ساختن خود و شکوفایی استعدادهای درونی بدان نیازمندیم نه در نقاط امن و بی خطر زندگی که در دل بحران ها و سختی ها ست که خود را به ما عرضه می کنند .
چنانچه هست باید نخست در دل خاک بشکافد
تا رازدلش در آفتاب عریان شود . شما نیز باید رنج
(( شکافتن )) را تجربه کنید تا به (( شکفتن )) دررسید.
(( جبران خلیل جبران ))
دریافت این نکته که ((بیم – آری )) به معنای ترس و واهمه و هراس
تماما" حسهایی درونی و ناشی از اندیشه ها و احساسات نادرست
و نکوهیده و ناخوشایند در درون خود انسان است که سلامتش
را برباد میدهد بسیار جالب توجه است .
(( کاترین پاندر))
در یکی از افسانه ها ی شرقی آمده است که : شاهزاده ای در خارج شهر مشغول گردش بود . به بیماری (( وبا )) برخورد کرد و پرسید : این بار چند هزار نفر را می خواهی به دیار نیستی بفرستی ؟ بیماری وبا جواب داد : هزار نفر را . در زمان دیگری بیماری (( وبا )) را ملاقات کرد . او را شماتت کرد که چرا عهد شکنی کردی و به جای هزار نفر پنج هزار نفر را نابود کردی ؟ در جواب گفت : نه همه آنها را من نکشتی بلکه چهارهزار نفر از ترس مردند .
نتیجه : واقعیت این داستان شرقی را از ضرب المثل فارسی تائید می کند : ترس برادر مرگ است .
کلمه ( worry ) در زبان انگلیسی به معنای (( نگرانی ))
از یک واژه قدیمی انگلوساکسون به معنی خفگی گرفته شده است .
اگر کسی محکم گلوی شما را بگیرد به طوری که راه هوا مسدود شود
، همان کاری را کرده است که شما با نگرانی که زیاد با خویش میکنید .
(( نورمن وینسنت پیل ))
فرق اساسی بین هر فرد عادی و انسانی مبارز اینست که فرد مبارزه را پدیده ای مبارز طلبی می انگارد ، حال آنکه انسان عادی پدیده ها را به چشم نعمت یا مصیبت می نگرد .
(( دون خوان ))
فقط در ناملایمات است که فضایل انسان به اوج
خود می رسد . در غیاب باد یک توده پنبه مانند یک
قله کوه استوار است .
(( مثل هندی ))
آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا" به خدا عشق می ورزید . روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید : (( تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی ؟ ))
آهنگر سر به زیر آورد و گفت : ((وقتی که می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار میدهم . سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید . اگر به صورت دلخواهم در آمد می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را کنار می گذارم . همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا ! مرا در کوره های رنج قرار ده اما کنار نگذار! ))
ما اشتباه نمی کنیم صرفا" می آموزیم
(( ویلسون شف ))
12 – از اشتباهات درس بیاموزیم
داستان معروفی از تام واتسون بنیانگذار شرکت (( آی بی ام )) نقل میکنند که یکی از کارکنانش اشتباه بزرگی مرتکب شد و مبلغ ده میلیون دلار به شرکت ضرر زد . این کارمند به دفتر واتسون احضار شد و پس از ورود گفت : (( تصور میکنم که باید از شرکت استعفا بدهم .)) تام واتسون گفت : شوخی میکنید ما همین الان مبلغ ده میلیون دلار بابت آموزش شما پول دادیم .))
فاجعه ای در کار نیست تنها چیزی که وجود دارد
(( گریز ناپذیر )) است ... هر چیزی دلیل وجودی
خود را دارد و این تو هستی که باید بین آنچه (( گذرا ))
و آنچه (( پایدار )) است تمیز و تشخیص دهی...
چه چیز گذرا است ؟
گریز ناپایدار
و چه چیز پایدار است ؟
درسهایی که از (( گریز ناپذیر )) می آموزیم .
(( کیمیاگر ))
چارلز بارکر : خیلی وقتها معنای برخورد با مساله این نیست که باید کاری بکنیم، بلکه معنایش این است که باید چیزی آموخت .
وین دایر : لغزش در کوره راههای زندگی از قدر و منزلت انسان نمی کاهد بلکه صرفا" به این معناست که مجالی برای آموختن پیش آمده است .
اوشو : جستجو کنید راه گشایش خیلی دور از دسترس نیست . حتی اگر درآغاز چندین بار به زمین خوردید حتی اگر در ابتدا چندین بار راه را اشتباه رفتید اصلا" نگران نباشید . این کاملا" طبیعی است . به هیچ وجه از اشتباهاتی که مرتکب می شوید هراس به دل راه ندهید . زیرا تنها افرادی که اشتباه می کنند می آموزند و تنها از طبق آموزش دیدن انسان به هدف خود خواهد رسید .
مبارزه راه روشنایی : گاهی مبارز بدون اینکه خواسته باشد گام اشتباهی بر میدارد و درون گرداب سقوط می کند .
استاد من به گرداب سقوط کرده ام و آبها عمیق و تاریکند . استاد پاسخ داد :
یک چیز را بخاطر بیاورید . آنچه باعث غرق شدن می شود فرورفتن در آب نیست ، ماندن در زیر آب است.
شخص نادان یک درخت را همان گونه نمی بیند که یک دانا می بیند .
(( ویلیام بلیک ))
13 – استفاده از فرصتها
در چین داستانی بسیار قدیمی مربوط به مردی وجود دارد که شبی فرشته ای به دیدنش می رود و به او می گوید که بزودی امکانات و موقعیتهای جالب و بی شماری درزندگیش پدید خواهد آمد . به او امکان داده خواهد شد ثروتهای هنگفتی دریافت کند ، موقعیتهای اجتماعی و بسیار محترمانه ای در جامعه پیدا کند و با زنی بسیار زیبا و خوب پیمان زناشویی ببندد و این مرد در تمام طول زندگی خود در انتظار بروز این معجزات نشست اما هیچ اتفاقی نیفتاد و او در نهایت تنهایی و انزوا جان سپرد در حالی که به پیرمرد فقیر و تهیدست مبدل شده بود . هنگامی که به دروازه های بهشت رسید ، همان فرشته ای را مشاهده کرد که سالها پیش به دیدنش آمده بود . مرد زبان به شکایت گشود و گفت : تو ثروتهای هنگفتی به من وعده کردی ، موقعیتهای اجتماعی بسیار باشکوه و محترمانه ای برایم پیش بینی نمودی و گفتی همسر زیبایی نصیبم می شود اما من تمام عمرم منتظر ماندم بدون آنکه هیچ اتفاقی بیفتند . فرشته پاسخ داد : من هرگز چنین وعده هایی به تو ندادم . من موقعیتهایی برای دستیابی به ثروت و موقعیت بالای اجتماعی و نیز یافتن همسری زیبا به تو وعده دادم . اما متاسفانه تو گذاشتی این موقعیت ها یک به یک از کنارت بگذرند و از بین بروند .
مرد بینوا کاملا" سردرگم شده بود . (( منظور تو را نمی فهمم )) فرشته گفت : آیا به خاطر داری در برهه ای از زمان به فکر تجارت افتادی اما از آنجا که از شکست بیم داشتی سعی نکردی تلاش برای آن کارانجام دهی ؟ پیرمرد سرش را به علامت یادآوری آن خاطره جنباند . فرشته گفت : (( از آنجا که تو نخواستی آن برنامه تجاری را به مرحله اجرا درآوری همان فکر چند سال بعد به فکر مرد دیگری منتقل شد اما آن مرد برخلاف تو اجازه نداد با هیچ فکر و اندیشه ای به وحشت بیفتد و یقینا" تو نیز به یاد داری که او پس از مدتی کوتاه به یکی از مردان ثروتمند این سرزمین مبدل شد . )) فرشته پس از سکوتی کوتاه ادامه داد همچنین حتما زمانی را بیاد داری که زمین لرزه ای بسیار شدید شهر تو را به لرزه افکند و تمام ساختمانهای بزرگ را نابود کرد و هزاران نفر را در میان آوار محبوس و گرفتار کرد . تو از این امکان برخوردار بودی که بتوانی به کمک آنها بروی و بازماندگان این فاجعه را نجات ببخشی . اما به وحشت افتادی که نکند در هنگام غیبتت از خانه غارتگران به ملکت حمله کنند و تمام وسایل و مایملک تو را به تاراج ببرند . بنابراین درخواست های کمک را نادیه گرفتی و ترجیح دادی در خانه ات بمانی تا مبادا دزدی به آنجا بیاید .... مرد سرش رابه علامت یادآوری آن خاطره جنباند و به یاد شرمندگی و خجلتی که در آن دوران احساس کرده بود افتاد . فرشته گفت : (( آن واقعه بزرگترین موقعیت برای نجات بخشیدن جان صدها نفر انسان بدبخت بود . چنانچه این کار را به انجام رسانده بودی و به وسیله تمام بازماندگان و نجات یافته گان آن شهر مورد تقدیر و تجلیل و افتخار قرار می گرفتی . در ضمن آیا به یاد داری زنی بسیار زیبا و سرخ مو در برهه ای زمان در زندگی تو ظاهر شد ؟ زنی که تو بی اندازه نسبت به او جلب شده بودی . در آن زمان در زندگی با خود اندیشیدی که آن زن هرگز حاضر نخواهد شد با تو ازدواج کند . و از ترس آنکه پاسخ منفی بشنوی از کنار او گذشتی و هرگز راز قلبت را با او در میان ننهادی . مرد دوباره سرش را به علامت مثبت جنباند . اما اکنون قطرات اشکی از گونه هایش جاری شد . فرشته گفت : بله دوست من ... او می توانست همسر تو شود و از طریق او تو می توانستی صاحب فرزندان بسیار زیبا و خوش سیمایی شوی و درزندگی زناشویی از سعادت و خوشبختی پایدار بهره مند گردی ....
نتیجه : فرصت نیز مانند اکسیژن هوا به فراوانی در دسترس همه است . عقیده اشتباه این است که : (( بخت فقط یکبار در خانه را می زند ))اما باید دریابیم آنچه با ما تصادف کرده است فرصت بوده نه اتوبوس .
(( جان راجر ))
دو جاده در جنگلی از هم جدا شدند و من
جاده ای را که کم گذر بود برگزیدم و تمام
تفاوتها ناشی از این انتخاب بود .
((رابرت فراست ))
14 – خلاقیت
چرا کلیدهای یک دستگاه تایپ و کامپیوتر به این شیوه عجیب چیده شده است ؟ به این نوع صفحه کلید ، (( کورتی )) QWERTY گفته می شود . چون ترتیب حروف در نخستین ردیف کلیدها همین است . نخستین دستگاه در سال 1873 توسط (( کریستوفرشولز )) اختراع شد تا به خوشنویسی پیشرفت ببخشد . اما مشکلی وجود داشت : اگر کسی بسیار تند تایپ می کرد کلیدها به هم می چسبیدند و دستگاه را از کار می انداختند . سپس شولز صفحه کورتی را طراحی کرد . صفحه کلیدی که تایپیست را مجبور میکرد آهسته تر تایپ کند .
و چنین شد که (( مینگتون )) از صفحه کلید کورتی در نخستین ماشینهای تایپ خود استفاده کرد . . این بدین معنا بود که افراد بیشتری مجبور بودند این نظام ویژه را بیاموزند و سرانجام به تنها نمونه موجود تبدیل شد . صفحات کلید ماشینهای تایپ خود کامپیوترها چنین طراحی شده بودند که مردم آهسته تر تایپ کنند نه تندتر . اگر جای حروف عوض می شدند هیچ کس حاضر نمیشد محصول را بخرد .
نتیجه : دوعده هیچگاه موفق نمی شوند : گروه اول کسانی اند که نمی توانند آنچه را برعهده می گیرند بطور کامل و دقیق انجام دهند و گروهی که فقط همان کاری را به آنها گفته شده است انجام می دهند . برای موفقیت نباید به راههای موجود بسنده کرد .در نظر داشته باشید که همیشه راه های بهتری نیز وجود دارد که هنوز کشف نشده است . آنچه اکنون در دسترس است لزوما" بهترین نیست . این طرز تفکر منشا" تمام فعالیتها و تلاشهای مبتکرین بزرگ بوده است . آنها همیشه سعی کرده اند با کشف راهی جدید روشهای بسیار بهتری از آنچه موجود بوده پیدا کنند .
اما روند کشف همیشه به معنای یافتن پدیده های جدید نیست بلکه در بیشتر موارد داشتن دیدی تازه نسبت به امور و اشیاء ساده و تکراری است که پیرامونمان همیشه وجود داشته اند . (( مارسل پروست )) چه زیبا گفته : سفر کشف حقایق عبارت است از اینکه در جستجوی مکانهای تازه نباشید بلکه دیدگانی تازه داشته باشید .
از طرف دیگر خلاقیت مستلزم اعتماد به نفس و شجاعت است . چرا که خلاقیت یعنی گام زدن در سرزمین های جدید ، حوزه هایی که تابحال کسی وارد آن نشده است ، روبرو شدن با رویدادهایی که تا بحال اتفاق نیفتاده . شما چیزی را می بینید که تا به حال کسی ندیده ، مطلبی را می گویید که تا بحال کسی نگفته و این احتیاج به شجاعت دارد . لازم است که خود را باور داشته باشید : افکار بزرگ از ذهن مخترعان و ابداکنندگان تراوش می کند چرا که این عده مستقل از عقاید دیگران می اندیشند و عمل میکنند و هرگز پند دیگران برگفتار و اعمالشان اثری ندارد . اگر شما بخواهید همه از شما راضی باشند چیز تازه ای برای عرضه کردن نخواهید داشت .
دیوانگی ادامه دادن همان رفتار همیشگی و انتظار داشتن نتیجه متفاوت است .
(( جک کافنفیلد ))
نتیجه :اگر کاری را که همیشه می کردید ادامه دهید به همان چیزی دست می یابید که همیشه داشته اید . اگر کار متفاوتی انجام دهید به چیزهای متفاوتی دست می یابید .
اگر کوهی روبرویم قرار گیرد در نمی مانم
چندان می کوشم تا از آن بالا بروم یا راهی در
درونش بیابم یا از زیر آن تونلی می زنم . یا تنها
می ایستم و با یاری خدا به معدنی از طلا تبدیلش می کنم .
(( بذرهای عظمت ))
برنده هیچگاه تسلیم نمی شود .
و تسلیم شونده هیچگاه برنده نمی شود .
(( فلورانس کدویک ))
15 – پشتکار و تلاش
از وینستون چرچیل درخواست شد تا در یک مدرسه ابتدایی که زمانی در آن تحصیل می کرد سخنرانی کند . مدیر مدرسه به دانش آموزان گفت که متفکر دنیای غرب تا دقایقی دیگر برایتان سخنرانی خواهد کرد . وبه آنان پیشنهاد کرد که قلم و کاغذی به دست گرفته سخنان او را یاداشت کنند . وینستون چرچیل پس از آنکه پشت تریبون قرار گرفت نگاهی به اطراف خود کرد و گفت : هیچوقت ، هیچوقت ، هیچوقت تسلیم نشوید . و سپس در جایش نشست .
یک راند دیگر مبارزه کن ، وقتی پاهایت چنان خسته اند که
به زور راه می روی یک راند دیگر مبارزه کن ، وقتی بازوهایت
چنان خسته اند که قدرت گارد گرفتن نداری ، یک راند دیگر مبارزه
کن وقتی که خون از دماغت جاری است و چشمانت سیاهی می رود
و چنان خسته ای که آرزو می کنی حریف مشتی به چانه ات بزند و
کار را تمام کند یک راند دیگر مبارزه کن و به یاد داشته باش مردی
که همواره یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نمی خورد .
(( جیمز کوربت ))
آن کسی که به من اعتماد دارد کاری را که من
انجام میدهم او هم انجام خواهد داد و کارهایی
بزرگتر از این کارها باید از او صادر شود .
(( حضرت مسیح ))
معجزه ها نه در تناقض با طبیعت که در تناقض
با دانسته ها ی ما در مورد طبیعت رخ میدهند .
( سنت آگوستین )
(( پیتر وایلین کری )) پس از برکناری از شغل مدیریت هتل کلانی در اسکاتلند برای سکونتی موقت و زندگی کاروانی به اتفاق خانواده و منشی اش (( دورتی مک لین )) به منطقه ای بی آب و علف در خلیج فایند هورمن در شمال اسکاتلند نقل مکان کرد . خانواده با این امید که مشکل پیتر با صاحبان خیلی زود حل خواهد می شود بناچار خود را با شرایط سخت زندگی وقف دادند . و سرانجام به علت بی پولی ناگزیر شدند برای تامین غذا به سبزیکاری بپردازند . این سبزیها افسانه ای شدند . کلمهای بیست و چهار کیلویی ، گل سرخهای به عمل آمده در برف ، هویجهای بی اندازه بزرگ و گوجه فرنگی های روییده در خارج از فصل . با وجود این وقتی انجمن خاک شناسی انگلیس ، خاک را آزمایش کرد متوجه شدند که بیشتر آن از ماسه تشکیل شده . از این رو از نظر کشاورزی مرده است . و کشت هر محصولی در آن قاعدتا" باید ناممکن باشد . نتایج اینکار معجزه آفرین بود و منجر به این شد که صدها نفر از مردم کنجکاو به آنجا هجوم آوردند تا از نزدیک شاهد همه چیز باشند . بسیاری از آنان درصدد اقامت برآمدند و از این آغاز کوچک ، (( جمعیت فایندهورمن )) که اکنون در سراسر دنیا مشهور است شکل گرفت .
سالها بعد در کنفرانس زمین ، درزلاندنو که ((دورتی )) شرکت کرده بود ناگهان زنی خود را به او رساند و گفت : فورا" در مورد معجزه فایندهورن به من بگو .
دورتی گفت : معجزه ای در کار نبوده بجز سختکوشی .
زن پاسخ داد : نه نه من می خواهم درباره معجزه برایم بگویی .
دروتی بار دیگر پاسخ داد : معجزه ای درکار نبوده بجز کار بسیار جانفرسا .
زن با حالت تنفر رو برگرداند و گفت : تو هم آدم معمولی هستی . مرا بگو که تصور می کردم آدمی ویژه و معجزه گری .
دورتی به آرامی خندید و گفت : بله من آدمی معمولی هستم و ویژه و معجزه گر نظیر شما .
نتیجه : باور و پندار اشتباه این است که معجزات در موارد خاصی آنهم توسط افرادی استثنایی صورت می گیرد .
اما همانطور که حضرت مسیح (ع) نیز اشاره کرده است ، در همه انسانها نیروی درونی برای خلق معجزه معجزه وجود دارد . زیرا آن قدرتی که جهان را با تمام عظمت و شگفتیهایش آفریده در ما نیز هست و در واقع ما مخلوق این قدرت و جزئی از عظمت بیکران الهی هستیم .(( پشتکار )) و (( اراده )) به منزله این قدرت درونی است .
ارنست همینگوی : انسانها شکست نمی خورند بلکه تنها تلاش کردنشان را متوقف می سازند .
آنتونی رابینز : من (( خوش اقبالی )) Luck را تلاش زیاد همراه با فکر صحیح معنی می کنم :
luck :Labor under correct knowledge
جان هس : یک اسب مسابقه که هر کیلومتر را فقط چند ثانیه تندتر می دود و برنده می شود ، بیش از دو برابر دیگر اسبهای مسابقه می ارزد . همان چند ثانیه ناچیز تندتر دویدن ارزش نهایی او را مشخص می سازد .
کلارسن بیگمان : فرق بین ((خوب )) و (( عالی )) اندکی تلاش بیشتر است .
جاش بیلنگر : پسرم تمبرپست را در نظر بگیر . فایده اش در این است که تا رسیدن به مقصد به نامه بچسبد .
اوشو : وقتی که فورد اولین اتومبیلش را ساخت دنده عقب نداشت . متوجه شدند که برگشتن به خانه سخت است و راه درازی را باید برای دورزدن پیمود . آنوقت بود که دنده عقب اضافه شد . ولی خدا به زمان دنده عقب اضافه نکرده است . شما نمی توانید به عقب برگردید . بازگشت میسر نیست . تنها یک امکان وجود دارد و آنهم پیش رفتن است .
(( کرایسلر )) یکی از موسیقیدانان بزرگ پس از اجرای یک برنامه برجسته تکنوازی ، مخاطب یکی از حضار قرار گرفت :
(( آقای کرایسلر حاضر بودم نیمی از زندگیم را بدهم تا بتوانم مثل شما ویلن بزنم .))
کرایسلر پاسخ داد :
(( من هم همینکار را کردم .))
نمی توانیم بپذیریم که سعی نکنم . من درذهنم
میدانستم که چه می خواهم باشم و چه نوع
بازیکنی بشوم . من دقیقا" می دانستم
کجا می خواهم بروم و روی آن نقطه متمرکز
شدم تا رسیدم .
(( مایکل جردن )) |