|
نویسنده ای پنج قانون شاد زیستن را اینگونه معرفی می کند :
1- اگر شما چیزی را دوست دارید از آن لذت ببرید .
2- اگر شما چیزی دوست ندارید از آن دوری جویید .
3- اگر شما چیزی را دوست ندارید و نمی توانید از آن دوری کنید آن را تغییر دهید .
4- اگر شما چیزی را دوست ندارید ، نمی توانید از آن دوری کنید و نمی توانید آن را تغییر دهید آنرا بپذیرید.
5- با تغییر دادن نگرشتان نسبت به چیزهایی که آنها را دوست ندارید آنها را بپذیرید .
نورمن وینست پیل : طی سالیان دراز دریافته ام که مشکلات (مسائل) نسلها را بزرگ یا کوچک می کند و هیچگاه او را همانطور که هست باقی نمیگذارد . برخی از مردم تحت فشار مشکلات(مسائل) می شکنند و برخی دیگر ، مشکلات(مسائل) را می شکنند .
سلیا لوس : یک مساله کوچک مانند یک ریگ است . اگر این ریگ را خیلی نزدیک چشمان خود نگه دارید همه دید شما را به خود اختصاص می دهد و چیز دیگری نمی بینید . اگر در فاصله ای معقول آنرا نگه دارید می توانید آنطور که هست آنرا ببینید و اهمیت نسبی آن را درک کنید . اگر این ریگ را جلوی پای خود بیندازید چیزی جز یک ریگ که در مسیر ابدیت قرارگرفته نخواهد بود .
ج . ویلا ماریوت :الوارهای خوب آسان بدست نمی آیند . درختان ضخیم طوفانهای سخت تری را از سر گذرانده اند .
به خدا نگوئید چه مسائل بزرگی دارید به مسائل بگوئید چه خدای بزرگی دارید .
چند بار به زمین خوردید تا توانستید راه رفتن را بیاموزید ؟ چقدر طول کشید تا بالاخره اولین گام استوار را برروی زمین قرار دادید ؟ فرزند من ماهها تلاش کرد تا بالاخره توانست راه برود . فرمول جادوئی موفقیت همین است . تمام کودکان این جهان بالاخره راه رفتن را می آموزند . اما بزرگسالان چنین روشی در پیش نمی گیرند . بزرگسالان شکست را حتمی و محتوم می دانند . بنابراین اگر برای رسیدن به هدفی شکست بخورند تنها ممکن است یک یا دو بار روش دیگری را امتحان کنند .
کمتر کسی هست که بیش از این برای رسیدن به هدف اصرار بورزد . آنها خیلی زود اهداف خود راگم
می کنند . دیگر ورزش نمی کنند ، شغل خود را رها می کنند و ....... فقط به این دلیل که دیگر ناراحتی را تحمل نمی کنند .
(( آنتونی رابینز ))
مهم نیست که شما که هستید و چه بر سرتان آمده است .
هدف از زندگی رشد است و مشکلی که اکنون برایتان رخ داده
است ، دلیل رشد شماست و اگر رشد نکنید نمی توانید خوشحال باشید .
" مشکلات را شکلات کنید "
علف هرزه چیست ؟ گیاهی است
که هنوز فوایدش کشف نشده است .
((امرسون ))
در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت . روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند :
عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد ! روستا زاده پیر در جواب گفت :
از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟
و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است !
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت . این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت . پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟
فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست . همسایه ها بار دیگر آمدند : عجب شانس بدی . و کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟ و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورزپیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد .
همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند : (( عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد . و کشاورز پیر گفت : (( از کجا میدانید که ....؟ ))
نتیجه : همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشته صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است .
(( چه بسیار باشد در بدست آوردن و قبول چیزی اکراه دارید و حال آنکه به سود شماست و چه بسا چیزی را دوست داشته باشید در حالیکه آن به ضرر و زیان شماست .))
اشخاص را مانند (( چای کیسه ای )) در نظر بگیرید ، تا آنها
را در آب داغ نیندازید متوجه جوهر وجود خود نمی شوند .
(( دان مک کنیون ))
بحرانهای بزرگ انسان بزرگ را بوجود می آورد :
دختری مراکشی بود . پدری داشت که با نخ ریسی روزگار را می گذراند . صنعت دست پدر رونق یافت و پولی به هم زد و دخترش را به گردش در آبهای مدیترانه برد . کشتی در نزدیکیهای مصر به کام طوفان افتاد . پدر جانش را از دست داد . دختر به ساحل افتاد . در آنجا خانواده ای که حرفه اشان نساجی بود او را نزد خود بردند و به او پارچه بافی یاد دادند . تا اینجا دختر ازآخرعاقبت خود خیلی هم شاکر بود . اما این عاقبت به خیری خیلی هم طول نکشید . چند سال بعد دختر در ساحل توسط برده دزدی ربوده شد که کشتی اش در سمت استانبول در حرکت بود . دختر را به بازار برده فروشی برد . مردی که سازنده دکل کشتی بود به این بازار رفت تا برده ای بخرد که وردستش باشد . وقتی چشمش به دختر افتاد دلش برای او سوخت . او را خرید و به خانه برد تا کمک همسرش باشد . اما دزدان دریایی محموله این مرد را دزدیدند و برای خرید برده های دیگر دستش خالی ماند . مرد و همسرش و دختر به ناچار از اول تا آخر دکل سازی را خود به عهده گرفتند . دکل ساز که دختر را لایق دید آزادی اش را به او بخشید و شریک کارش کرد که سبب شعف دختر شد .
روزی مرد دکل ساز از دختر خواست با یک محموله بار دکل به جاوه برود . اما نرسیده به سواحل چین کشتی با طوفان شدید روبه رو شد . یک بار دیگر آب دختر را به ساحلی بیگانه برد و یک بار دیگر دخترک به شکوه از تقدیر به زاری افتاد . پرسید : (( چرا چرا باید تمام اتفاقات بد برای من بیفتد ؟ )) هیچ پاسخی نشنید . ازروی ماسه ها بلند شد و رو به شهر رفت . افسانه ای در چین حکایت می کرد که روزی یک زن خارجی پیدا خواهد شد که برای امپراطور خیمه ای خواهد ساخت . چون هیچ کس در چین صنعت چادر سازی را نمی دانست . تمام مردم چین که شامل نسلی بعد از نسل امپراطوران هم می شد چشم به راه وقوع این افسانه بودند . سالی یکبار امپراطور فرستاده هایش را روانه شهرها می کرد تا هر جا که چشمشان به یک زن خارجی بیفتد او را به دربار ببرند .
در تاریخ یاد شده زن کشتی شکسته به حضور امپراطور رسید . امپراطور توسط مترجم از او پرسید آیا می تواند چادر بسازد؟ (( فکر می کنم میتوانم .)) زن طناب خواست اما چینیها طناب نداشتند . پس زن با به یاد آوردن دوران بچگی و بزرگ شدن زیر دست پدر ریسنده ابریشم خواست و آن راریسید و طناب را بافت . بعد تقاضای پارچه کرد اما چینیها پارچه نداشتند . پس زندگی خود را با نساجها به یاد آورد و پارچه مناسب چادر را بافت . بعد تقاضای دیرک چادر کرد .اما چینیها دیرک نداشتند پس زندگی خود را با دکل سازها به یاد آورد و دیرک چادر را ساخت . وقتی تمام این لوازم آماده شد کوشید تمام چادرهایی را که در زندگیش دیده بود یاد آورد . سرانجام خیمه ای ساخت . امپراطور از ساخت خیمه و به تحقق رسیدن پیشگویی افسانه مبهوت شد . به دختر گفت هر آرزویی دارد بگوید تا او برآورده سازد . دختر با شاهزاده ای زیبا ازدواج کرد و با فرزندانش در چین ماندگار شد و سالیان سال خوشبخت و خوش زندگی کرد .
نتیجه : واژه بحران ( crisis ) به زبان چینی ، وی .چی ( wei – chi ) به دو معناست : خطر و فرصت. این بدان معناست ، تمام فرصتهایی که ما برای ساختن خود و شکوفایی استعدادهای درونی بدان نیازمندیم نه در نقاط امن و بی خطر زندگی که در دل بحران ها و سختی ها ست که خود را به ما عرضه می کنند .
چنانچه هست باید نخست در دل خاک بشکافد
تا رازدلش در آفتاب عریان شود . شما نیز باید رنج
(( شکافتن )) را تجربه کنید تا به (( شکفتن )) دررسید.
(( جبران خلیل جبران ))
دریافت این نکته که ((بیم – آری )) به معنای ترس و واهمه و هراس
تماما" حسهایی درونی و ناشی از اندیشه ها و احساسات نادرست
و نکوهیده و ناخوشایند در درون خود انسان است که سلامتش
را برباد میدهد بسیار جالب توجه است .
(( کاترین پاندر))
در یکی از افسانه ها ی شرقی آمده است که : شاهزاده ای در خارج شهر مشغول گردش بود . به بیماری (( وبا )) برخورد کرد و پرسید : این بار چند هزار نفر را می خواهی به دیار نیستی بفرستی ؟ بیماری وبا جواب داد : هزار نفر را . در زمان دیگری بیماری (( وبا )) را ملاقات کرد . او را شماتت کرد که چرا عهد شکنی کردی و به جای هزار نفر پنج هزار نفر را نابود کردی ؟ در جواب گفت : نه همه آنها را من نکشتی بلکه چهارهزار نفر از ترس مردند .
نتیجه : واقعیت این داستان شرقی را از ضرب المثل فارسی تائید می کند : ترس برادر مرگ است .
کلمه ( worry ) در زبان انگلیسی به معنای (( نگرانی ))
از یک واژه قدیمی انگلوساکسون به معنی خفگی گرفته شده است .
اگر کسی محکم گلوی شما را بگیرد به طوری که راه هوا مسدود شود
، همان کاری را کرده است که شما با نگرانی که زیاد با خویش میکنید .
(( نورمن وینسنت پیل ))
فرق اساسی بین هر فرد عادی و انسانی مبارز اینست که فرد مبارزه را پدیده ای مبارز طلبی می انگارد ، حال آنکه انسان عادی پدیده ها را به چشم نعمت یا مصیبت می نگرد .
(( دون خوان ))
فقط در ناملایمات است که فضایل انسان به اوج
خود می رسد . در غیاب باد یک توده پنبه مانند یک
قله کوه استوار است .
(( مثل هندی ))
آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا" به خدا عشق می ورزید . روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید : (( تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی ؟ ))
آهنگر سر به زیر آورد و گفت : ((وقتی که می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار میدهم . سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید . اگر به صورت دلخواهم در آمد می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را کنار می گذارم . همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا ! مرا در کوره های رنج قرار ده اما کنار نگذار! ))
ما اشتباه نمی کنیم صرفا" می آموزیم
(( ویلسون شف ))
|